تارهای نگاهم را بنواز
به سرانگشتان سخن
سخنی که از واهمه رسته است
بر نیمه شبی که از ساقه خشکیده ماه
روشنایش نیست
بی قراری ما میان لکنت اشیا
در حلقه های تشویش نمی گنجد
هندسه زیستن دگرگونه است در تلاقی دیدارها
و در مدار ماهوار
نبض زمین تند میزند
مرا با تو آشنا سخنی نیست
و مرا با تو جز آشنا سخن نیست
به سالیان ما
پلک های خسته انتظار فروافتاده
خیره به فانوس نشانده به راهی بی گذر
نورهای معلق و انعکاس مجرد رنگ ها
تعبیر زیبای رهایی است
و زندگی تبخیر می شود
حتی بروی گونه برگ خشکیده ای
و می نشیند میعان بودن
روی نقش های سبز
که دستانی هنوز نچیده است
بر فراز چنارهای بلند
سکوت برتابیده بر چینش آدمیان
به نشانگان زخمین خاک
به تنفس بریده بریده جانداری شاید
که رد انگشتانی از گلوگاهش آویخته است
و بر تلاشی زیبایی
به هر کوره راهی که خاطره ای ز ما دارد
و من هنوز حضور تو را
روی نمیکتی بزیر شاخه های پر ز هایهوی پرندگان عصر
iدور از میدان ساعت
جشن می گیرم
چرا که تو برای من
تنها تعبیر آشنای بودنی
سیاه مشق...
ما را در سایت سیاه مشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: يکشنبه 4 ارديبهشت 1401 ساعت: 7:43