بیرنگ

خرید بک لینک

فکر بزرگ شدن با دخترک نه ساله ماند

و هیچ فکری دیگر با او بزرگ نشد

و هیچ رابطهای او را تا انتهای کوچه نبرد

جایی که یاد خانه کاهگلی با دالان درازش

تهماندههای اندوه روزانه را به درون میکشید

و روی آینه عروسی مادرش

به او لبخند زیبایی میزد

بعد از او

هیچ جا قاچی از سادگی و صمیمیت

او را به وجد نیاورد

و دنیا مچاله شد در سرستون اول روزنامهها

که جز اخبار تسلیت نزدیکان نبود

و فکر مچاله شد در نرسیدنها

و قلب مچاله شد در اتاقکی که طوطی

از خود نقاشی کرده بود

و با او ترس از مردمان دیو گونهای بود

که در سیارهای دیگر

زندگی میکردند

و ترس از خدایانی که بر افلاکی دیگر

قلمرو داشتند

هیچ چیز پشت تاریک پنجره شب نبود

هیچ چیز پشت روشن پنجره شب هم نبود

سایههایی میآمدند

سایههایی میرفتند

اما هیچ سایهای جز در مرزهایش

گویا نمیشد

و ارتباط تفاله بیمزهای بود

که سایههای معتاد به هم تعارف میکردند

از جیغهای کوتاه فراموشی

و رعشههای بلند کسالت

و پایان همه قصههای بلند

فکر بزرگ شدن با دخترک نه ساله ماند

و هیچ فکری دیگر با او بزرگ نشد

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۱/۳۰ساعت 7:35 توسط آسیه عزیززنجانی |
سیاه مشق...

ما را در سایت سیاه مشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 12:52

صفحه بندی